![]() |
|
![]() |
|
✿✿پرنسس سایان ✿✿ ❤خاطرات پرنسس خونه ما ❤
| ||
|
|
[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 19:12 ] [ مامان سمیرا ]
نفسم... اولین پیاده روی طولانی در بیرون شهر... خیلی ذوق زده شده بودی سراشیبی رو میدووییدی و میخندیدی نمیدونی چقدر خوشحال بودی سر بالایی رو هم آروم آروم میومدی و هر چند قدم به پاهات نیگاه میکردی و ذوق زده میشدی حدودا 200 متر پیاده روی کردی من و بابا هم با ذوق کردن و خندیدنت لذت میبردیم مخصوصا اون لحظه ای که من و بابا دستای کوچولوت رو گرفتیم و 3 نفری آروم آروم قدم زدیم.....
من و بابا عاشقتیییییییییییییییییییییم عروسکم
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 22:02 ] [ مامان سمیرا ]
نفسم... دیروز رفتیم بهداشت برای زدن واکسن 12 ماهگیت اول واسه چکاپ رفتیم همه چی عالی بود خداروشکر... وزنت 10 کیلو و 100 گرم قدت 73 سانتیمتر بعدش نوبت واکسن شد اینم بگم تو اتاق دو تا بچه بود تو هم که عاشق بچه ها حواست کلا به بچه ها بود و با لبخند بهشون اشاره میکردی و میگفتی نی نی خانومه گفت آستین دست چپت رو بزنم بالا من رو صندلی نشسته بودم و بچه ها هم رو بروی ما بودن خانومه اومد واکسن رو بزنه تو همچنان غرق دیدن بچه ها بودی سوزن رفت تو دستت و تو همچنان با اون دست دیگت اشاره میکردی جالب تر این بود که خانومه رو با دستت میزدی اونور چون جلوی دیدت بودن و نمیتونستی اونارو ببینی از تعجب شاخ درآووردم و خندم گرفته چون هر لحظه آماده بودم جیغ بزنی و گریه کنی ولی اصلا متوجه درد سوزن نشدی خانومه هم خندش گرفته بود خیلی برام جالب بود عشقت به بچه ها باعث شد درد رو احساس نکنی
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 10:25 ] [ مامان سمیرا ]
|
|
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||